آقا جان ! این چند خط را می نویسم تا یادم نرود از کودکی با
عشق تو بزرگ شده ام. آن زمان که مصطفای سیزده ساله ای بودم و با عکست حال می کردم.
چه زود گذشت این سالها ! آمدم حوزه بیشتر عاشقت شدم. آخه
آنجا همه شیفته ات بودند. با ذوق عکست را تابلو کردم و به دیوار خانه زدم. فامیل
همه تعجب می کردند. امّا می دانستند مصطفی عاشقت شده. با ذوق کارهایت را برای اهل
خانه تعریف می کردم. بهشان گفتم : از این به بعد به شما بگویند : " آقا
" تازه از طلبه ها یاد گرفته بودم. برای اولین بار بیت رهبری آمدم و از دور
چهره ات را دیدم. اشک می ریختم. تو دلم می گفتم : به به چه آقایی! انگار میون آن
همه جمعیت فقط آقای من بودی!
خرداد 88 شد و فصل امتحانات رسید. قبلش انتخابات بود و
خیابانها شلوغ شده بودند. می گفتند آن روز موسوی میاید میدان امام خمینی. بی خیال
از امتحان بر میگشتم که خود را میان سیل جمعیت سبز پوش دیدم. اشهدم را گفتم ! خیلی
بودند. با خودم می گفتم : جونم فدای آقام!
ماه رمضان رسید و دلم هوای نماز شما را کرد. آمدم بیت و بعد
از گیت دوم دیدم بعضی بسیجی ها با نشان دادن کارت از راهروی مخصوص می روند در صف
های جلو می نشینند. گفتم ماهم بسیجی و سرباز هستیم منتهی سرباز امام زمان(عج).
حتما میگذارند من هم بروم. یادش بخیر نیم ساعت التماس پاسدار دم راهرو کردم. دهانم
کف کرد از بس گفتم طلبه ام ، میخواهم یکبار هم که شده آقا را از نزدیک ببینم. نمی
گذاشت. دلم شکست . از قبلش هم زیاد با پاسدارها خوب نبودم. انگار قسمته من بود که
همیشه پاسدارهای سپاه اذیتم کنند! آخر سر آنقدر التماس کردم دلش به رحم آمد و چون
نزدیک نماز بود گذاشت بروم. خودم را کوچک کردم امّا ارزشش را داشت. صف سوم پشت سر
شما بودم. نزدیکِ نزدیک!
آخ که چه لذتی داشت نگاه کردنت. نماز نافله میخواندی من فقط
نگاهت می کردم. در دلم خوشحال بودم که ولیّ فقیه زمانه ام را از فاصله ی چهار پنج
متری میبینم. نیم خیز شدم تا بهتر ببینمت امّا یکی از محافظینت چنان بد نگاهم کرد
که کُپ کردم. یادش بخیر...
چند وقتیست ندیده امتان . انگار جدایی افتاده بینمان. جدایی
مصطفی و آقا! راستش را بخواهید دیگر دل و دماغ آمدن تا خیابان آذربایجان را ندارم.
آخه نمیگذارند راحت بیاییم داخل. عیب ندارد....
بیا قول بدهیم هر کداممان زودتر رخت بربستیم و رفتیم بیاییم
به آن یکی سر بزنیم.. اگر در دنیا ما لایق نیستیم در برزخ تنهایمان نگذار... من
که قول میدهم بیایم به شرطی که آنجا دیگر پا.()..نداشته باشد..


به
گزارش شيعه آنلاين به نقل از خبرآنلاین، چاپ دوم کتاب «آیتالله سیستانی و
عراق جدید» نوشته مسیح مهاجری با اصلاحات جدید از سوی سازمان انتشارات
روزنامه جمهوری اسلامی وارد بازار نشر شد.
بر اساس این گزارش در فصلی از کتاب با عنوان «آیت الله ضد خرافه» می
خوانیم: «گزارش فرهنگی من به آیت الله سیستانی، آنطور که در ذهن خودم
آماده کرده بودم، چند محور داشت، ولی با توجه به فرصت کمی که داشتم ناچار
بودم گزینشی عمل کنم و لذا فقط یکی از محورها را مطرح کردم که معتقد بودم
اولویت دارد. به آیت الله عرض کردم: ایران، گرفتار خرافات است و انحراف
عقیده و سستی اعتقادات به دلیل میداندار شدن افراد کم سواد و سودجو بیداد
میکند...
آیت الله سیستانی، مهلت ندادند من همه مطالبم را در این زمینه بگویم و با
روحیهای آماده و البته مشتاق و مسلط نسبت به این مقوله، شروع کردند به
اظهار نظر کردن و گفتند:« شما خودتان این وضع را به وجود آوردهاید. هی
گفتید آقای بهاء الدینی اینطور است و آنطور است. هی کرامات گفتید. من خودم
در قم بودم و این چیزها را میدانم و اینجا هم که هستم کتابهای زیادی
میخوانم و این حرفهای کرامات را که میزنند و مینویسند میخوانم و
معتقدم شما خودتان، کشور را به روزی انداختهاید که این گرفتاریها پیش
آمده و جمکران را آنطور بزرگ کردهاید و منبریها آن حرفها را میزنند. من
منبرها را هم گوش میکنم.»
گفتم: و مداحها.
گفتند: آنها را هم همین کارهای شما اینطور کرده است.
گفتم: ما خودمان در مقابل آن دسته از منبریها و مداحهایی که مطالب سست و
نادرست و خرافاتی را به خورد مردم میدهند قرار داریم و علیه آنها مقالات
و مطالب زیادی نوشتهایم و انتظار ما از شما اینست که شما هم موضعگیری
کنید و به ما در این زمینه کمک کنید، چون موضعگیری شما خیلی اثر دارد.
گفتند: اینها را میدانم و از قول من هم چیزهایی علیه اینها گفتهاید و
منتشر شده است، ولی من بنای دخالت در ایران را ندارم. ایران مهندسی شده
است و سر مهندس هم دارد و من نباید دخالت کنم.
گفتم: منظورم این نیست که در مسائل حکومتی دخالت کنید، ولی در امور
اعتقادی اظهار نظر شما مؤثر است. اعتقادات مردم در خطر است و برای حفظ دین
و اعتقادات، ورود شما به این مسائل لازم است.
گفتند: شما که گفتید «سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست»
چطور میتوانید اینها را از همدیگر جدا کنید؟ همانآقای بهشتی که شما با
ایشان رفیق بودید، قانون اساسی را تدوین کرده و آن را طوری ترتیب داده که
برای مرجع فقط مسائل غسل و طهارت باقی مانده و بقیه چیزها مربوط به حکومت
است. بنابراین،ما چه بگوییم؟
این قسمت، به نظرم رسید برای آیت الله سیستانی بسیار مهم بود، زیرا دوباره
به آن برگشتند و گفتند: وقتی در قانون اساسی برای مراجع فقط مسائل غسل و
طهارت باقی گذاشتهاند و بقیه چیزها مربوط به حکومت است، ما چه بگوییم؟
گفتم: شما به آقای بهشتی کاری نداشته باشید و به عقیده خودتان عمل کنید.
گفتند: ما نمیتوانیم در ایران دخالت کنیم، وقتش را هم نداریم. کار مرجعیت
و عراق و بحرین و خواندن آنهمه مطالب، زیاد است و دیگر وقتی باقی
نمیگذارد که به این چیزها برسیم.
گفتم: من به وظیفه شرعی خودم عمل کردهام که گفتن این مطالب و درخواست
اظهار نظر از شما بود، حالا شما میدانید و تکلیف شرعی خودتان. این جمله
را که گفتم، آیت الله سیستانی سکوت کردند و به نظرم رسید این مطلب برای
ایشان قابل تأمل بود.
طبق روال هر ساله ، دو روز را برای گشت و گذار در راهروهای
شلوغ نمایشگاه کتاب معین کردم تا با جدیدترین آثار منتشر شده ی کتاب آشنا بشم. به
رسم عادت طلّاب ابتدا از بخش کتب عربی دیدن کردم که بالحق و الانصاف بسیار منظم تر
و بهتر از سالهای پیش تدارک دیده شده بود.
سلام و علیک های طلبه های شیعه و سنّی هم از نکات جالب این
نمایشگاه است. نگاه های توام با تردید و شک طلبه های سال اولی به برادران اهل سنت
، زیر نظر داشتن طلبه های شیعه توسط بعضی از برادران بلوچ ، گرانی حیرت آور بسیاری
از کتب ، خرید چند جلد کتاب کوچک طلبه های شیعه برابر کیسه کیسه کتابهای خریداری
شده توسط طلبه های سنّی هم از جلوه های دیگر بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب است.
از بخش کتب عربی که بیرون بیایید ناخود آگاه گرسنه می شوید!
از بس که که بوی کباب ترکی و همبرگر و .... فضای حیاط مصلّی را پر کرده. (البته
کمی با اغراق)
وارد بخش عمومی نمایشگاه که شدم یک راست رفتم به غرفه ی
مدرسه امیر المومنین(ع) تا 6 کتاب از پیش تعیین شده که همگی از آثار آیت الله
مکارم شیرازی(حفظه الله) بود رو بخرم. آثار آقای جوادی آملی ( حفظه الله) هم دیدن
داشت. به خصوص اثر جدید ایشان " مفاتیح الحیاة ". سر راه هم غرفه ای
مثنوی را با 50 درصد تخفیف با قیمت 9000 تومان میفروخت. راستش را بخواهید برخی از
حوزویون چندان موافق مثنوی و شاعرش نیستند. دو دل بودم که بخرم یا نه! از جلوی
غرفه رد شدم و با رسیدن به غرفه ی انتشارات صدرا و دیدن عکس شهید مطهری اصلا یادم
رفت مثنوی و شعر(!) و ور هایش را !
قصد داشتم دو جلد کتاب " آینده ی انقلاب اسلامی"
و " پیامبر امّی" را بخرم که با دیدن دوست و برادر عزیزم جناب ورشوچی ،
دانشجوی مومن و فعال در عرصه فرهنگی ، جو گیر شدم و با پیشنهاد او چهار پنج جلدی
دیگر هم خریدم! ( تا باشد از این جو گیری ها)
کلّا با آثار شهید مطهری زندگی می کنم. فکر می کنم به جز
چند جلدی تمام آثار ایشان را دارم و در همه جا اعم از اتوبوس و مترو و خانه و ...
میخوانمشان. بعد از چند ساعتی گشت زدن به غرفه ی انتشارات دلیل ما رفتم که
کتابهایشان را با 40 درصد تخفیف عرضه می کرد. آثار آقای حکیمی و جناب حسینی که هر
دو از مکتب شریف تفکیک هستند هم به وفور بود. با آثار آقای حسینی که بیشتر در مورد
وقایع بعد از رحلت پیامبر (ص) است آشنا بودم اما جناب حکیمی را زیاد نمیشناختم
(فقط کتاب تفکیک ایشان را دیده بودم). از فروشنده ی آثار آقای حکیمی که خیلی با آب
و تاب اثر جدیدشان را تبلیغ می کرد پرسیدم : عکسی دارید از ایشان؟ عکسی نشانم داد
و گفت ایشان است. راستش به دلم ننشست!
کتاب محیی الدین عربی که جناب حسینی نوشته بودند نظرم را
جلب کرد و خریدم. ایشان در این کتاب با مدارکی سعی می کنند اثبات کنند که محیی
الدین سنّی بوده و از مکتب اهل بیت (علیهم السلام) جدا! از غرفه که بیرون آمدم بعد
از چند قدمی حجت الاسلام عابدی را دیدم که با صحبتهای علمی اش در برنامه ی این شبها
مورد علاقه ی بسیاری از مردم و البته بنده ی حقیر هم شده بود. فرصت را مغتنم شمردم
و از ایشان درباره ی محیی الدین عربی پرسیدم که ایشان با آن تواضع همیشگی پاسخ
دادند : محیی الدین شیعه بوده. چند دقیق ای مزاحم ایشان شدیم و نظراتی هم ردّ و
بدل شد. در آخر گفتند : آقای حکیمی برخی سخنان اشتباه را با قالبی زیبا می نویسند
و بیرون می دهند.
گمان می کنم باید در ماه اول تابستان وقت زیادی باید بگذارم
تا شخصیت محیی الدین عربی را بشناسم.
ان شاء الله

استاد حکیمی حجت الاسلام عابدی

به گزارش خبرنگار «شیعه نیوز»، پس از پیگیری ها و تذکرات مکرر
دفتر معظم له به مسؤولین مربوطه در خصوص نشر کتب ضاله در کشور آیت الله
وحید خراسانی مد ظله العالی صبح امروز در درس تفسیر که در مسجد اعظم قم
برگزار گردید ضمن انتقاد شدید چاپ کتب ضاله در کشور اظهاراتی را ایراد
فرمودند که شرح زیر است :
این وزارت ارشاد این مملکت که وزرات اضلال است؛
این مملکت وزارت ارشاد ندارد بله وزارت اضلال دارد، دلیلش این است... ما
هیچ حرفی بدون دلیل نمی زنیم دلیلش این است:
آیا مکه رفته اید؟
آن بی عرضه های وهابی با اهل این مملکت چه می کنند؟
کتابی که همراه شاخص ترین شاخص های شماست در هر مقامی از او می گیرند ضبط
می کنند، تو را راه می دهند، این هست یا نه؟ این ذلت است یا ذلت نیست؟
بی عرضه های که مسلک وهابیت فرزند نا مشروع یک سفیر
انگلیس است. از این طرف در مقابل غلام حلقه به گوش انگلیس ذلیل هستند ! ،
از یک طرف عربده عزت در دنیا را می کشید. بی شرمی این است. حالا آن ذلت است
یا نه؟ آن وقت در این بازارکتاب، نمایشگاه کتاب، با این وزارت اضلال وهابی
ها آزادانه کتاب زندگی[حضرت] زهرا [سلام الله علیها] به طریقه اهل سنت را
به شیعیان می فروشند. این ذلت است یا نه؟ عزت وهابیت است یا نه؟ تو که نوکر
آن وهابی هستی که آن وهابی نوکر انگلیس است تو عامل او هستی چه جور دم از
ارشاد این امت می زنی ؟!
این است وضع این مملکت. آن وقت در این دستگاه کتاب
فروشی [نمایشگاه کتاب] این زمان کتب عامه آزادانه به این جوان های تحصیل
نکرده در دین فروخته شده، مغز آنها پریشان شده، از یک طرف همان سعودی بی
عرضه رفتارش با اهل این مملکت این است که زن و مرد را در آن دستگاه متوقف
می کند یک ورقه او را می گیرد و بعد وزارت ارشاد این مملکت عامل فروش کتب
ضاله او می شود. آن وقت همچو مردمی صلاحیت امام زمان دارند؟ این است؛ حجت
از طرف او هست ولی وقتی عمل این شد آن فیض منقطع می شود.
پس از اعتراض مراجع عظام،سه غرفه در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بسته شد
سوال فوری : آیا ازدواج حضرت ام الکلثوم (علیها السلام) با عمر بن خطّاب صحت دارد؟
پاسخ یکی از مراجع عظام تقلید :
جواب: این مطلب
صحت ندارد و حضرت ام کلثوم سلام الله علیها با پسر عم خود عون فرزند جعفر
طیار ازدواج نموده است و داستان ازدواج ایشان با عمر جعلی است و مرحوم شیخ
مفید می فرماید: این مطلب را تنها زبیر بن بکار نقل کرده و او هم از جاعلان
و واضعان است. در این زمینه می توانید به کتاب (تثقیف الأمة بسیرة اولاد
الائمة، ص106) مراجعه نمایید.
بحث اصلاح کتب علوم انسانی در دانشگاههای ایران بحثی کهنه و با سابقه است که تاکنون به سرانجام مشخّصی نرسیده است. بارها پیرامون این موضوع حرف زده شده و نشستها برگزار شده است امّا دریغ از عملی جدّی و کاری شدنی! از سوی مسئولین فرهنگی کشور. اساسا بحث اسلامی شدن دانشگاه های نظام اسلامی بعد از 33 سال مطرح است، و در زیر این عنوان بالطبع بحثِ اصلاح کتب علوم انسانی هم می شود.
اینکه چرا کاری از دست اساتید دانشگاه بر نمی آید و نمی توانند در این عرصه حرفی برای گفتن داشته باشند ارتباطی با موضوع ما ندارد و وارد مسائل آن هم نخواهم شد.
اما از آنجا که منوّرالفکر های این دوره ی ایران انگشت اتهام و طعنه را به سوی حوزه های علمیه دراز می کنند و حوزویّون را متهم می کنند به کم کاری چاره ای جز مداخله ی در این موضوع و اظهار نظر کردن ندیدم.
روز جمعه ی گذشته ( 8 اردیبهشت) طبق معمول عصرهایش پای صحبتهای استاد رحیم پور نشستم. جناب استاد در بحث اینکه چرا ما راهکاری عملی برای تربیت دانش آموزانمان نداریم و از مدلی غربی در مدارسمان تقلید می کنیم سخن می گفتند و معترض بودند که چرا در حوزه ی قم یا مشهد به طور هفتگی جلساتی نداریم که آقایان بنشینند و درباره ی اینگونه مسائل به بحث و گفتگو بپردازند. آقای رحیم پور بعد از نیم ساعتی که از سخنرانیش می گذشت همچنان نگاه خود را به نقد از حوزه دوخته بود و ادامه می داد. ...
برای اولین بار در طی چند سال گذشته به صحبتهای ایشان معترض شدم. استاد رحیم پور خودشان از حوزویّون این مملکت هستند و به طور قطع ، استاد عزیز خودشان داخل در نقد خودشان هم خواهند بود. ایشان چند سالیست که به برکت رسانه ی ملّی (بخوانید رسانه ی ضرغامی) در سطح جامعه ی ما مطرح شده اند و سخرانی هایشان به طور هفتگی پخش می شود. بالحق و الانصاف چقدر تولید علم داشته اند؟! چقدر توانسته اند به علوم انسانی مدارس و دانشگاههای ما کمک کنند؟ صرف اینکه ما یک گوشه ای بنشینیم و مدام ایسم ایسم کنیم یا چند تا کتاب جلویمان بگذاریم و از رو بخوانیم که تولید علم نیست.
بالاخره نیاز مدارس و دانشگاه های ما به معارف ناب اسلامی که منشاء آن در این روزگار حوزه های علمیه هستند امری طبیعی است و حوزه ها باید بیشتر از قبل در این زمینه تلاش کنند. اما این موضوع هم که حرف وقت دلمان پر شد از نابسامانی های علوم انسانی چه در مدارس و چه در دانشگاهها انگشت اتهام را به سمت حوزویّون دراز کنیم کار صحیحی نیست.
مگر نه این است که مسئولین ما توجهی به مقالات و ایده ها و کتابهای نوشته شده ی طلاب جوان و علمای وارسته ندارند؟ حضرت آیت الله خسرو شاهی نزدیک به بیست مقاله ی مهم علمی به مسئولین داده اند.. چه شد؟ چه کردند؟
با این شیوه امیدی نیست که بشود کار کرد. باز دوستانمان بنشینند و بنویسند که حوزه ها پویا نیستند...!
وقتی ..
پنجشنبه 1391/01/31 توسط مصطفی جامه بزرگ
وقتی دلت میگیره .. وقتی غصه دار میشی .. وقتی نگاه میکنی میبینی .....
دلم گرفته از وضع موجود .. وقتی به همراه مادرم بازار میوه و تره بار رفته بودم و زنی رو دیدم که پرسید : آقا گوجه چنده ؟ مرده گفت : کیلویی 2 تومن ...
و اون زن چند لحظه ماتش برد و با حالت ناراحتی و نا امیدی از خرید یک لعنی نثار دولت کرد و رفت .....
واقعا چرا ؟ .....
چرا دولت ما قدر این مردم خوب رو نمیدونه؟
دلم گرفته از مظلومیت مردم پایین شهر و ندار ......
دلم گرفته ....
سیر تاریخی از رحلت پیامبر اکرم(ص) تا شهادت حضرت زهرا (س) - قسمت اول
بعد از واقعه ی غدیرخم و به خلافت منصوب شدن علی بن ابیطالب
– علیه السلام- امت اسلامی با خیالی آسوده از آینده ی اسلام و حکومت اسلامی در
مدینه که حالا رهبر الهی آینده ی خودش را شناخته بود به زندگی خود ادامه می دادند.
در دهه ی آخر صفر سال 11 هجری پیامبر اکرم –ص- بیمارشدند. در حال بیماری جوانی به
نام اسامه را فرمانده لشکر خود قرار داده و دستور دادند ابوبکر و عمر و چند تن از
بزرگان مدینه هم به این سپاه بپیوندند و برای مقابله ی با سپاه روم شرقی راهی شام
شوند .
پیامبر –ص – همچنین تاکید فرمودند که هیچ یک از افراد نامبرده و سران بزرگ
مدینه از رفتن با آن لشکر تخلف نکند و فرمود : لعن الله من تخلف عن جیش اسامه- خدا
لعنت کند کسی را که از سپاه اسامه تخلف کند.{1}. سپاه به راه افتاد و برای جنگ
عازم شام شد. هنوز ساعتی نگذشته بود که اطلاع دادند حال پیامبر وخیم شده و ایشان در
حال احتضار هستند.
گروهی که از مدتها قبل برای خلافت و جانشینی نقشه داشتند و
برنامه ریزی هم کرده بودند که چگونه ابوبکر را به خلافت برسانند فورا به مدینه
بازگشتند و نزد پیامبر – ص- رفتند. رسول خدا با مشاهده ی اوضاع فرمودند : قلم و
کاغذی بیاورید تا (وصیت) نامه ای برای شما بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. عمر
گفت : بیماری بر پیامبر غلبه کرده است – کنایه از اینکه نمی داند چه می گوید- و
نزد شما کتاب خداست و کتاب خدا ما را بس است. {2}
در روایتی دیگر در طبقات ابن سعد
آمده است که ، در آن حال ، یک نفر از حاضران گفت : " انّ نبی الله لیهجر
" یعنی همانا پیامبر خدا (ص) –العیاذ بالله – هذیان می گوید. علامه عسکری از
علمای بزرگ جهان تشیع و متخصص در امور تاریخی بر این نظر است که گوینده ی این کلام
اگر چه در روایت نامی از او برده نشده و لیکن با توجه به روایت بالا که عمر چنین
جسارتی را در حق رسول خدا (ص) روا داشت خود عمر است. در کتاب تاریخ بغداد آمده است
: که یک روز مباحثه ای مفصل بین ابن عباس و عمر در گرفت ، عمر گفت : پیامبر تصمیم
داشت به هنگام بیماریش تصریح به نام او ( علی بن ابیطالب) کند ولی من نگذاشتم.{3}
بعد از صحبتهای عمر بین اصحاب گفتگو و مجادله پیش
آمد ، بعضی از حاضرین خواستند که قلم و کاغذ بیاورند اما پیامبر فرمود : " او
بعد ماذا؟ " یعنی آیا پس از چه؟ بعد از این سخن اگر قلم و کاغذ می آوردند و
پیامبر – ص – وصیت نامه ای می نوشت که در آن اسم علی (ع ) بود مخالفان می توانستند
چند نفر را بیاورند و شهادت دهند که پیامبر وصیت نامه را ( نعوذ بالله ) در حال
هذیان نوشته است.
1– شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید سنی مذهب 6/52
2- صحیح بخاری 1/22 ، مسند احمد حنبل تحقیق احمد محمد شاکر
حدیث 2676 ، طبقات ابن سعد 2/-244243
3- تاریخ بغداد ، شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید الحدید 3/97

به گزارش «شیعه نیوز» ، "علی رضا" نوجوان بلتستانی و شاهد عینی تراژدی
کشتار شیعیان است که توانسته از این حادثه جان سالم به در ببرد، با غیر
قابل وصف خواندن این جنایت، مشاهدات خود را این گونه بیان کرد:
"صدها
نفر همچون درندگان شیعیان را کشتند و اجساد آنان را به گونهای مورد ضرب و
شتم قرار دادند که قابل شناسایی نباشد.
شب دوم آوریل (10 فروردین)،
ساعت هشت شب سوار اتوبوس "سکردو" (800کیلومتری اسلامآباد) شدم .
قبل
از اینکه جاده کوهستانی شروع شود اتوبوسها برای حفظ امنیت بهتر به صورت
کاروانی حرکت میکردند.
با توجه به فاجعه کشتار شیعیان در "کوهستان"
که در همین مسین واقع بوده و در ماه گذشته رخ داد، حرکت به شکل کاروانی از
نظر امنیتی بهتر بود اما احساسم به من میگفت که واقعهای رخ خواهد داد.
من
به خانوادهام راجع به سفر اطلاعی نداده بودم تنها یک نفر از خویشاوندان
در راولپندی راجع به عزیمت من به اسکردو آگاه بود.
من دعا میکردم
که حادثهای رخ ندهد البته فکر میکردم که در صورت حمله به مسافران شیعه
خاموش نخواهم نشست و سلاح یکی از تروریستها را چنگ زده و به آنان حمله
میکنم و تا نفس آخر میجنگم.
در حالی که اتوبوس به حوالی چلاس
رسیده بود، در یک لحظه صدها نفر خشمگین و عصبانی "اتوبان قراقرم" را مسدود
کرده و مسافران را پیاده کردند.
آنها شیعیان را از بین مسافران
شناسایی و جدا کردند.
من ترسیدم اما از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه
کردم مطمئن شدم که مرکز پلیس منطقه و حضور هزاران نفر نشان می دهد که در
امنیت هستیم.
صدها نفر گرد اتوبوس ما رسیدند و همراه با پرتاب سنگ
درب ورودی را باز کردند. خانمهایی که همراه ما بودند با صدای بلند گریه
میکردند. چند تروریست دستور دادند که همه مسافران یکی یکی پیاده شوند.....
ادامه مطلب...
نیم ساعت پای ماهواره همیشه به عنوان یک طلبه بر خودم فرض میدونم که گه گداری رسانه های معاند دین و نظام اسلامی رو نگاه کنم تا با جدیدترین شبهه ها و نظریه هاشون آشنا باشم. دیروز هم این اتفاق افتاد و در منزل (یه بنده خدا !) پای برنامه های سه شبکه ی : من و تو ، صدای امریکا و شبکه ی سلطنتی بهایی پارس نشستیم. شبکه ی" من و تو" در حال پخش موسیقی رضا صادقی خواننده ی پاپ کشورمان بود که خوب از شانس بد ما سیاسی پخش نمی کرد. شبکه ی صدای امریکا هم در بازپخش برنامه ی شباهنگ داشت به تحلیل فیلمهای هالیوودی اوایل دهه ی نود میلادی می پرداخت که باز مورد نظر ما نبود.
ناچارآ شبکه ی ضد دینی و سلطنت دوست پارس رو باز کردیم تا کمی به تحلیل های طنز آمیز و فرح بخش به اصطلاح کارشناس برنامه بخندیم. مجری مرد که حدودآ شصت سال داشت و نفسش از تپلی بالا نمیومد با ژستی ایران دوستانه شروع به فحاشی علیه نظام و اسلام و مسئولین کرد و با لحنی آرام بینندگان رو دعوت به دیدن کلیپی چند ثانیه ای کرد.
در این میان برنامه قسمتی بسیار کوتاه از یکی از سخنرانی های حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه) که مربوط به بعد از شهادت آیت الله مطهری(ره) می شد پخش شد. حضرت امام فرمود : ..." بریزید خونها را ، مردم ما بیدارتر می شوند" .. و بعد بلافاصله تصویر قطع شد و دوربین روی صورت مجری آمد....
+دیدید مردم این رهبر این نظام فاسد است علنا می گوید بریزید خونها رو بکشید مردم ایران را بکشید زندانیان رو و ..... و همینطور شروع کرد به فحش .
البته این نابخردهای نادان نمیدانستند که این سخنرانی امام بارها از تلویزیون و مستندهای سیما پخش شده و مردم میدانند که امام بعد از شهادت استاد مطهری می فرماید : " بکشید مارا بریزید خونها را مردم ما بیدارتر می شوند" ... منظور اینکه هرچه از بزرگان نهضت اسلامی را بکشید مردم به نظام اسلامی دلبسته تر و وابسته تر و به امور آگاه تر می شوند.
+ در دل خوشحال بودم از اینکه خداوند دشمنان اسلام را از احمق هایی چون او قرار داده و غمگین و ناراحت بودم از مظلومیت ولایت که اینچنین تحریف می شود و توهین می شود.. البته این نوع رفتارها ریشه در تاریخ دارد.آنروزی که به ساحت مقدس امیرالمونین – علیه السلام- توهین می شود و به زور شمشیر برای بیعت برده می شود حساب کار دستمان می آید که مسیر ولایت کتک خوردن دارد فحش شنیدن دارد و اگر لازم باشد زنی چون فاطمه –سلام الله علیها – هم که سرور زنان عالم است می بایست فدا شود تا درخت ولایت بیش از این قامت خم نکند.
سلام خدا بر روح پر فتوح حضرت امام خمینی – ره – فرزند شجره ی طیبه ی ولایت و امامت
انتشار این مطلب در پایگاه خبری تحلیلی محدوده به آدرس زیر :
http://www.mahdodeh.com/NSite/FullStory/News/?Serv=3&Id=4807